خرید بک لینک
چگونه وصف کنم اشتیاق آمدنت را؟چرا نمی‌شنوم من ترنّمِ سخنت را؟ بیا محوّلِ حالِ تمام مردم دنیاکه تشنه‌ است زمین عطر ناب پیرهنت رامشامِ جان من آلوده شد به بوی گناهان بدین سبب نتوانم شناخت بوی تنت رابه کعبه تکیه کن ای تکیه‌گاه و کعبۀ دلهابه عالمی بشناسان شهید بی‌کفنت راتو ای یتیم ستمدیده شاد باش که آیدکسی که زنده کند حقِّ بودن و وطنت راتو ای ستمگر صهیون سلام کن به عذابتکه خُرد می‌کند این مُشت عاقبت دهنت رادوباره جمعه شد و بی‌قرار و خسته دل منچگونه وصف کنم اشتیاق آمدنت را؟محمّد بیدخونی

برچسب: نویسنده: کیان محمودی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 2:42

میان کلبۀ تنهایی‌ام صدایی نیست صدای گرمِ نفس‌های آشنایی نیست کنار پنجره می‌ایستم، نفس تنگ استولی گرفته‌تر از این هوا هوایی نیستفضای شهر پر از دود و درد و بیداد استبرای مهر و محبّت ولی ندایی نیستدر این تلاطم موج و در این شب تاریکبرای کشتیِ ما هیچ ناخدایی نیستنه برقِ شوق به چشمی، نه در دلی مِهریورای خانۀ غم، باغِ دلگشایی نیستنه رازدار، نه یاری، نه غمگساری چنددر این زمانۀ غم یارِ باصفایی نیستدلم هوای تو کرده هوای آمدنت دریغ، نام و نشان تو هیچ جایی نیستمحمّد بیدخونی

برچسب: نویسنده: کیان محمودی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 2:42

علی ای شاه دلم، در شبِ غم ماهِ دلمجز تو کس نیست در این غمکده همراه دلم علی ای شاه نجف، حسرت ما راه نجفشده‌ام عاشق و دلباختۀ ماه نجفعلی ای اسم خدا، رسم تو شد رسم خدادر همه عمر نشد یاد خدا از تو جدانه خدایی نه بشر، ای رخ تو شمس و قمرزادۀ توست قمر، فیکَ تجلّیٰ و ظَهَرمن غلام قمرم، بندۀ شاه و پسرممن حسینی شدۀ عهد و مرام قمرماسدالله تویی، شیر خدا شاه عربهم یدالله تویی، پور تو شد ماه عربوان یکی خون خدا شد که به جوش آمده استدر غمش عالم و آدم به خروش آمده استوان دگر از کرمش شهرۀ عالم شده استروی حاتم ز

برچسب: نویسنده: کیان محمودی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 2:42

زمزمۀ سحر محمد بیدخونی جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴، 8:41 تا که تو یار من شدی ای گل سرخ آشنابوی بهشت می‌دهد کلبۀ بی‌ریای مانور تویی شرر تویی، شمس تویی قمر توییزمزمۀ سحر تویی، می‌بری‌ام به ناکجامثلِ شکر کلام تو، شمس و قمر غلام توجان من و سلام تو، بر تو هزار مرحباگم شده دل به کوی تو، گشته اسیر موی توپر زده‌ام به سوی تو، از بُنِ خاک تا سماگر تو رها کنی مرا، محو و فنا کنی مرامحو و فنا کنی مرا، گر نکنی مرا رها!قبلۀ جان من تویی، روح و روان من توییروح من است کشتی و عشق تو گشت ناخداای که ز عشق خسته

برچسب: نویسنده: کیان محمودی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 2:42

با خدایت خوب تا کن، هرچه پیش آید مهم نیستخویش را محو خدا کن، هرچه پیش آید مهم نیست اینکه در دنیا کسی را دوست می‌داری مهم استعشق خود را برملا کن، هرچه پیش آید مهم نیستبا یکی باش و فدا کن هرچه داری در ره اوهستی خود را فنا کن، هرچه پیش آید مهم نیستشور شیرین در سرت داری اگر مانند فرهادکوه‌ها را جابه‌جا کن، هرچه پیش آید مهم نیستعشق لیلی در دلت داری اگر مانند مجنونمصلحت‌ها را رها کن هرچه پیش آید مهم نیستهرچه پیش آید اگر از خوب و بد یا زشت و زیبابس توکل بر خدا کن هرچه پیش آید مهم نیستمحمد بیدخونیhttps

برچسب: نویسنده: کیان محمودی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 2:42

با احترام به ساحت قدسی حافظ (علیه الرحمه) و صرفاً جهت طنز:قسمت اول «برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر»گفت مجنون: بفرستید جمیعاً صلواتچو دیدم انتظارات گلم را با خودم گفتم:«که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»«مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم»کسی فریاد می‌دارد: بیا مأمور برقم من«مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم»به یاد درس می‌افتم، مضاعف می‌شود دردم«به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید»ولی قبل از نماز آن را به آب پاک طاهر کن«به می سجّاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید»ولی زنهار! روی آن نم

برچسب: نویسنده: کیان محمودی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 2:42

صفحه بندی